تبلیغات
parvaz - داستان
 
parvaz
صفحه نخست                 تماس با مدیر                    پست الکترونیک                   RSS                  ATOM
نظرات ()
نوشته شده توسط farbod در تاریخ چهارشنبه 22 آذر 1391

یكی بود ، یكی نبود .غیراز خداهیچ کس نبود. توی این شهر بزرگ ، خانه ی كوچك و قشنگی در گوشه ی شهر  وجود داشت . در این خانه روشنک و پدر و مادرش در كمال صلح و صفا زندگی می كردند . آن ها خانواده ای فقیر بودند و همه مردم آن ها را به خاطر فقیریشان مسخره می كردند . در خانه ی آنها درخت گردوئی وجود داشت با آن كه پدر ش زحمت فراوانی برای آن كشیده بود ولی محصول خوبی به بار نمی آورد اما روشنك آن درخت را خیلی خیلی دوست داشت . او هر روز با درخت حرف می زد و برایش داستان های زیبائی را كه از مادرش شنیده بود تعریف می كرد . تا این كه یك روز روشنك كوچولو متوجه شد كه درخت گردوی بی خاصیت یك درخت جادوئی است و می تواند با او حرف بزند . اولش روشنك باور نمی كرد ولی وقتی كه درخت او را صدا كرد و راز خودش را به او گفت دیگر جائی برای شك كردن وجود نداشت . البته باورش خیلی سخت بود . درخت به روشنك گفت كه می تواند به جای میوه گردو سكه ی طلا بدهد . روشنك با شادی به درخت گفت : « آیا واقعاً تو یك درخت جادوئی هستی و سكه ی طلا می دهی ؟ » درخت كه دیده بود روشنك از تعجب دارد شاخ در می آورد به او گفت : « آرام تر، نباید این راز را به غیر از پدر و مادرت به كسی بگوئی چون فقط شما سه نفر با هم می توانید سكه ها را بچینید . متوجه شدی ؟ » قبل از اینكه صحبتهای درخت تمام شود روشنك راه افتاد و پیش پدر و مادرش رفت تا این خبر خوش را به آن ها بدهد .

پدر و مادر روشنك حرفهای او را باور نكردند و گفتند : « بچه خیالباف ، مگر چنین چیزی ممكن است !؟ » آنها حرف او را باور نكردند و حتی حاضر نشدند تا پیش درخت بروند و خودشان ببینند . روشنك كه از این بابت خیلی ناراخت شده بود ، نزد درخت رفت و با گریه گفت : « پدر و مادرم حرف های مرا قبول نمی كنند و فكر می كنند كه من خیالاتی شده ام . حالا به نظر تو من باید چه كار كنم ؟ » درخت پیر به فكر فرو رفت تا چاره ای پیدا كند .

حالا كه درخت در حال فكر كردن بود، روشنك كمی آرام تر شده بود و در رویاهایش به روزی فكر می كرد كه ثروتمندترین دختر دنیا شده و هر اسباب بازی كه دلش می خواهد می توانست داشته باشد . در همین موقع درخت به صدا در آمد و گفت : « بهتر است فرشته ی مهربان را صدا كنیم همان فرشته ای كه راستگوئی بچه ها را برای پدر و مادرها ثابت می كند . تنها اوست كه می تواند به ما كمك كند . » این شد كه هر دوی آن ها فرشته ی مهربان را صدا كردند . هنوز چند باری بیشتر صدا نزده بودند كه فرشته مهربان ظاهر شد و پرسید : « چه شده دوستان خوبم ؟ موضوع از چه قرار است ؟ اتفاقی افتاده كه مرا صدا كردید ؟ » روشنك ماجرا را برای فرشته توضیح داد و فرشته هم قبول كرد كه پیش پدر و مادر او برود و با آن ها صحبت كند .

فرشته مدتی بود كه رفته بود با آن ها صحبت كند و روشنك و درخت بی صبرانه منتظر نتیجه كار فرشته بودند . مدتی دیگر هم گذشت تا سرانجام فرشته با پدر و مادر روشنك از خانه بیرون آمدند . پدر روشنك گفت : « روشنك جان من و مادرت از تو معذرت می خواهیم كه حرف های تو را باور نكردیم . » مادر گفت : « آخر عزیزم به نظر ما چیز خیلی عجیب و غیر ممكنی بود . »

حالا وقت آن بود تا همه با هم سكه های طلا را از درخت بچینند . چه قدر هیجان انگیز ! روشنك به درخت چشمك زد و كیسه ای برداشت . ناگهان در جلوی چشمان همه سكه های طلا از شاخه های درخت فرو ریخت و روشنك كوچولو تند و تند آنها را جمع كرد و درون كیسه ریخت . فرشته مهربان كه دید آن ها بسیار خوشحال هستند و مشكلشان حل شده ، با خیالی راحت از آن ها خداحافظی كرد و به آسمان ها رفت و روشنك ماند و پدر و مادرش و درخت جادوئی. آن ها تا آخر عمرشان با وجود درخت مهربانی كه در حیاط خانه شان بود با خوبی و خوشی زندگی كردند و به همه ی آرزوهای كوچك و بزرگشان رسیدند . پدر و مادر روشنك هم از همان موقع تصمیم گرفتند كه به حرف های دخترشان بیشتر توجه كنند و او را جدی بگیرند چون گاهی اوقات بچه ها هم می توانند با حرفهایشان راهنمای پدر و مادرشان باشند .

به امید روزی كه همه ی خانواده ها در همه جای دنیا با خوشی و سلامت زندگی كنند .





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ : farbod
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :